پناهی که گم شد…!
لحظهای کوتاه.
غفلتی کوچک.
اما زخمی بزرگ.
در شلوغی جمکران، مردی نزدیک شد.
چشمانی خسته.
صدایی لرزان.
گفت: «من پناه آوردهام…»
و همین جمله، جهان را ایستاد.
اما در ازدحام، گم شد.
گم شد میان قدمها.
میان غفلت.
میان ثانیههایی که نباید میگذشت.
قاضی ماند.
با همان جمله.
با همان سنگینی.
با همان درد پنهان.
این اعتراف شکست نیست.
نشانه بیداریست.
نشانه قلبی که هنوز میشنود.
او چند نفر را فرستاده.
برای یافتن یک مرد.
برای یافتن یک صدا.
برای درمان یک زخم درونی.
این ماجرا ساده نیست.
یک هشدار است.
یک بیدارباش.
یک ندای وجدان.
گاهی مهمترین مأموریت،
نه در اتاقهای رسمیست.
نه پشت میزها.
که در یک نگاه درمانده.
در یک جمله کوتاه.
در صدای کسی که میگوید:
«پناه آوردهام…»
و اگر نشنویم؟
عدالت، در همان لحظه گم میشود.
مثل همان مرد…
در ازدحام جمکران…!
عارف دورقی/ ایفانیوز
1404/8/27