میان زمینها و دودها
میان زمینها و دودها
صبح آغاز شد.
کوچهها پر از صدا بودند.
صدای کودکان، صدای زمین خشک، صدای نخلها.
صدای مردمی که چشم به راه کسی بودند.
چاههای نفت، دود صنایع پتروشیمی،
زمینهای حاصلخیز و کارخانههای فولاد.
بنادر فعال و کشتیهای باری.
ثروت فراوان، اما مردم همچنان چشم انتظارند.
چرا که کار نیست، فرصت نیست، زندگی نیست.
نماینده وارد شد.
نه برای عکس، نه برای خبر.
بلکه برای دیدن، شنیدن، لمس واقعیت.
هر پرونده، هر گزارش، یادآور وعدههایی بود که هنوز عمل نشدهاند.
اما او میدانست مشکل مردم، عدد و رقم نیست.
مسئله، زندگی است.
آب است، کار است، نفس کشیدن است.
کرامت است، امید است.
میان کوچهها قدم زد.
میان مسیرهای پرچاله و نخلهای خمیده.
میان کارخانهها و زمینهای کشاورزی.
هر نگاه، گوشهای از انتظار مردم را نشان میداد.
هر لبخند، حکایت صبوری و اعتماد بود.
ظهر شد.
جلسات تمام شدند، اما کار هنوز ادامه داشت.
و او فهمید که وعده، بدون عمل، تنها کاغذ است.
مردم نه عکس و شعار میخواهند، نه نطق و تیتر.
آنها حضور، کار، و شنیده شدن میخواهند.
عصر شد.
دفتر آرام گرفت،
اما صدای روز هنوز در کوچهها، کارخانهها و بنادر پیچید.
هر پرسش، هر انتظار، یادآور امانت بود.
امانتی سنگینتر از عنوان و وعده.
و در پایان،
صدای مردم، هنوز امید میطلبد.
امید به شنیده شدن.
امید به کار داشتن.
امید به روزی که وعدهها، به حقیقت بدل شوند.
امید به روزی که عدالت، میان زمینها و دودها جاری شود.
امید به روزی که زندگی، میان چاهها و کارخانهها شکوفا شود.
عارف دورقی
1404/6/12