آه… از در!
شبها میگذرند،
اما روایتِ دردِ او
هیچگاه پیر نمیشود.
روزهای بعد از رحلت پیامبر،
مدینه دیگر مدینه نبود.
خانهها سرد.
دلها سنگ.
و درِ خانهای…
نشانه غربت.
فاطمه(س)؛
دختر پیامبر.
پارهتن رسول خدا.
همان که پدر بارها فرمود: «فاطمه، جان من است.»
اما همان روزها،
کسی از جانِ پیامبر پاسداری نکرد.
روایت تلخ است.
سنگین است.
اما حقیقت است.
به درِ خانهاش آمدند.
فریاد.
تهدید.
آتش.
و دری که میان او و تاریخ ایستاد.
دری که بر پهلو آمد.
بر نور آمد.
بر امانتِ پیامبر آمد.
صدای شکستن…
صدای افتادن…
صدای نالهای که فرشتگان شنیدند
و زمین جز سکوت کاری نکرد.
محسن،
آن جنین کوچک،
بیگناه،
در همان حادثه پرکشید.
و فاطمه…
از همان روز
دیگر قامتِ نورانیاش خمیده شد.
خانه ساکت شد.
فاطمه ساکتتر.
اما این سکوت
پر از فریاد بود.
پر از شهادت.
پر از حقیقتی که تاریخ هرچه خواست پنهان کند،
نتوانست.
او درد میکشید،
اما لبخند میزد برای کودکانش.
برای علی.
برای روزی که حق روشن شود.
فاطمه روز به روز نحیفتر شد.
صدایش آرام شد.
قدمهایش آهسته شد.
گریههای شبانهاش بلندتر.
تا آن روز…
روزی که دنیا برای همیشه بیمادر شد.
روزی که مدینه فهمید
نور وقتی خاموش شود،
چه تاریکی عظیمی میماند.
و ما…
هر سال
بر همان درد گریه میکنیم.
بر همان ظلم.
بر همان تنهایی.
میگوییم:
ای دختر پیامبر…
ای مادرِ مظلومیت…
ای نوری که بر دلت آتش نهادند…
ما هنوز داغ تو را زندگی میکنیم.
و نامت را آرام تکرار میکنیم:
فاطمه…
تا شاید اندکی
از سنگینیِ مظلومیتت
سبک شود…!
عارف دورقی
1404/9/2