چای و دلتنگی خوزستان…
▪️باد از سمت کارون میوزید،
اما خانهشان دیگر بوی کارون نمیداد.
حسن، آخرین نخلهای پشت خانه را نگاه کرد.
پدر گفت: «میریم تا بچهها راحتتر زندگی کنن.»
و رفتند…
با یک وانت پر از خاطره، و دلی که جا ماند کنار آبهای تیره و نخلهای خشک.
در شهر تازه،
هیچکس لهجهشان را نمیفهمید.
هیچکس نمیدانست “چای کارونی” یعنی چه.
هیچکس نشنید که مادر شبها با صدای قورباغههای خیالیِ کارون خوابش میبرد.
سالها گذشت.
بچهها بزرگ شدند.
دیگر به گرمای چهلدرجهای نمیگویند «گرما».
دیگر نمیدانند نخل چطور بوی خاک میدهد.
و خوزستان؟
هر روز خانوادهای دیگر را بدرقه میکند.
مهاجرانی که نه جنگ راندهشان، نه سیل، نه دشمن.
بلکه بیحوصلگی از تکرارِ بیوعدهها.
خوزستان آرام خالی میشود.
بیفریاد.
بیخبر.
بیآنکه کسی بگوید: چرا ریشهها دارند میروند؟
شاید روزی، در شهرهای مرکزی،
کسی چای بنوشد و بگوید: «عجیب! بوی نخل میدهد…»
و نداند این بو، بوی دلتنگی خوزستان است…!
عارف دورقی
1404/7/19