خدا میداند در این جادهیِ داغ، وقتی تابستان به استخوانهایِ آدم میرسد و آفتاب، چنان بر سرِ زائر میکوبد که انگار هیچ سایهای در این جهان وجود ندارد، چه رازی نهفته است...
به گزارش ایفانیوز، خدا میداند در این جادهیِ داغ، وقتی تابستان به استخوانهایِ آدم میرسد و آفتاب، چنان بر سرِ زائر میکوبد که انگار هیچ سایهای در این جهان وجود ندارد، چه رازی نهفته است. زائرِ ایرانی، خسته و غبارآلود، در میانِ کورهیِ جادهیِ نجف تا کربلا، در آستانهیِ تسلیم شدن است. پاها تاول زده، زبان از تشنگی به کام چسبیده و هر قدم، پیکاری است با مرگ. اما درست در همان لحظهای که گمان میکنی زمین به پایان رسیده، ناگهان دستهایِ آفتابسوختهای از میانِ گرد و غبار بیرون میآید. دستهایی که نه تنها تنِ زائر را میگیرد، که انگار جانش را از بندِ رنج آزاد میکند.
عراقیها در این مسیر، گویی از جهانی دیگر آمدهاند. زنِ خانهدارِ عراقی را ببین که چگونه دیگهایِ عظیمِ قیمه را با عشق برپا کرده است؛ بخارِ غلیظِ غذا با گرمایِ هوا در میآمیزد و بویِ زعفران و لیمو، جادهیِ سوخته را معطر میکند. او نمیداند «خستگی» چیست. برایش فرقی نمیکند زائر کیست و از کجا آمده؛ همین که غبارِ این راهِ مقدس بر صورتش نشسته، کافی است تا او را عزیزِ جانِ خود بداند. با همان دستهایِ پینهبستهاش، سینیِ هندوانههایِ خنک را پیش میآورد؛ هندوانههایی که گویی تکهای از بهشتاند. چاقو که بر تنِ هندوانه مینشیند، صدایِ ترک خوردنِ آن، نوایِ نجات است. وقتی قطرههایِ آبِ شیرینِ میوه، لبانِ خشکیدهیِ زائر را تر میکند، آن زن اشک میریزد. او برایِ تنهاییِ حسین (ع) میگرید و همزمان، با لبخندی که تمامِ دردها را محو میکند، تکهای نانِ داغِ تنوری در دستِ زائر میگذارد.
کودکانِ عراقی، پابرهنه بر خاکِ سوزان میدوند. یکی شربتِ خنک میآورد، دیگری گلاب میپاشد تا مگر کمی از حرارتِ بدنِ زائر بکاهد. در چشمانِ این کودکان، چنان معصومیتی موج میزند که گویی فرشتگان را در لباسِ خاکیِ خدمت دیدهای. پیرمردی در گوشهیِ موکبی دیگر، پاهایِ زائرِ ایرانی را که غرقِ خون و غبار است، در تشتِ آب میگذارد. او با چنان وقاری زخمها را میشوید که گویی در حالِ تطهیرِ آستانِ یک امام است. او به پایِ زائر خیره میشود، اشک از گونههایِ چروکیدهاش بر زمین میچکد و زیرِ لب زمزمه میکند؛ زمزمهای که شاید التماس برایِ شفاعت است، یا شکر برایِ اینکه خدا او را لایقِ خدمتِ زوارِ حسین (ع) دانسته است.
شب که میشود، وقتی خورشید کمی از غضبِ خود میکاهد، فضایِ خانههایِ محقرِ اطرافِ جاده، به تپشِ قلبِ آسمان بدل میشود. صاحبِ خانه، بهترین اتاقش را –همان اتاقِ کوچکی که شاید تمامِ داراییِ اوست– برایِ زائرِ غریبه خالی میکند. بالش را میآورد، فرش را میتکاند و با اصرار، از زائر میخواهد که استراحت کند. او چایِ عراقی را در استکانهایِ کمرباریکِ کوچک، با چنان ادابی تعارف میکند که انگار پادشاهی را پذیرایی میکند. وقتی وقتِ رفتن میرسد، وقتِ وداعِ غریبانه، آن میزبانِ عراقی، شانههایِ زائر را میگیرد، سرش را بر شانهیِ او میگذارد و هقهق میکند. اشکی که بر دوشِ زائر میچکد، داغتر از آفتابِ مرداد است. او نمیخواهد زائر برود، چرا که با رفتنِ او، بخشی از بهشتِ خانه را هم با خود میبرد. در آن لحظه، هیچ زبانی برایِ گفتگو لازم نیست؛ فقط نگاه است و دستهایی که یکدیگر را میفشارند، و قلبی که در میانِ همهیِ این گرمایِ کشنده، تنها یکبار میتپد: برایِ عشق، برایِ برادری، و برایِ حقیقتی که در این جاده، در هر قدم، به قیمتِ خون و اشک، جاری است.
عارف دورقی/ ایفانیوز
