خرمشهر بوی باروت میداد؛بوی نخلهای سوخته، دیوارهای فروریخته و کارونی که روزها پیکر شهدا را آرام با خود میبرد.شهر، دیگر شبیه گذشته نبود؛اما در دل آوار و آتش، هنوز چیزی زنده مانده بود:امیدِ بازگشت.
حاجرضا، پیش از سقوط خرمشهر، زن و دو فرزندش را به اهواز فرستاده بود.شبی که میخواستند از شهر خارج شوند، مادر خانواده پشت وانتِ پر از آوارگان ایستاد، به کوچهشان نگاه کرد و گریهاش گرفت.همان کوچهای که روزی صدای بازی بچهها در آن میپیچید، حالا زیر دود و خمپاره گم شده بود.
مهدی اما نرفت.ماند.تفنگ به دست گرفت و کنار مدافعان شهر ایستاد؛جوانی بیستساله با دستهایی که تا دیروز بوی نان و کار میداد و حالا بوی باروت گرفته بود.
ماهها گذشت.
خانواده در گوشهای از یک مدرسهی شلوغ در اهواز زندگی میکردند؛میان صدها خانوادهای که هرکدام تکهای از خانهشان را پشت سر جا گذاشته بودند.شبها مادر تا دیروقت بیدار میماند، چادرش را دور خودش میپیچید و به عکس مهدی خیره میشد.هر بار صدای آژیر میآمد، زیر لب فقط یک جمله میگفت:«خدایا… خرمشهر رو پس بگیر.»
و بعد…سوم خرداد رسید.
صبح هنوز کامل روشن نشده بود که ناگهان همهمهای تمام حیاط مدرسه را پر کرد.مردی با چشمانی اشکآلود دوید میان جمعیت و فریاد زد:«خرمشهر آزاد شد!»
برای چند لحظه، زمان ایستاد.
مادر خشکش زد.کاسهای که در دست داشت از میان انگشتانش افتاد و روی زمین چرخید.حاجرضا سرش را پایین انداخت و شانههای مردانهاش لرزید.زنها گریه میکردند، مردها همدیگر را در آغوش میگرفتند و صدای «اللهاکبر» فضای اردوگاه را پر کرده بود.
آن روز، انگار همه دوباره نفس کشیدند.
غروب، مهدی برگشت؛خسته، خاکآلود، با صورتی آفتابسوخته و چفیهای خونی روی شانهاش.
مادر تا چشمش به او افتاد، دوید.نه به سمت یک رزمنده،بلکه به سمت تمام روزهای دلتنگیاش.
مهدی سرش را روی شانهی مادر گذاشت و آرام گفت:«مادر… خرمشهر برگشت.»
و مادر گریست؛برای خانهای که ویران شده بود،برای جوانهایی که برنگشتند،و برای شهری که با خون فرزندانش دوباره ایستاد.
آن روز فقط یک شهر آزاد نشد؛یک ملت فهمید که میشود زیر باران گلوله ایستاد، زخمی شد، اما تسلیم نشد.
و هنوز، هر سال سوم خرداد که میرسد،باد میان نخلهای خرمشهر میپیچد و صدایی از دل تاریخ بلند میشود: «خرمشهر را خدا آزاد کرد.»...
عارف دورقی/ایفانیوز