به گزارش ایفانیوز، خورشید هنوز از افق بالا نیامده، اما گرمای حضور انسانها، هوا را سنگین کرده است. در نزدیکی گیتهای مرزی، مردی را میبینم که در گوشهی یک موکب، روی پلهها نشسته است. او نه در حال خوردن است و نه در حال استراحت؛ او فقط به جمعیت خیره شده.
وقتی نزدیک میشوم، متوجه میشوم لرزش خفیفی در دستانش است. او «حاجی اسماعیل» است، پیرمردی هفتاد ساله که از روستایی دورافتاده آمده است. با صدای لرزان و چشمانی که از اشک و خواب خسته است، میگوید:
«پسرم، من هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسم که پاهام روی این خاک باشه. تمام عمرم برای این لحظه دعای زیر لب میکردم. الان که دارم میرم، احساس میکنم دیگه پیر نیستم؛ انگار دوباره دارم مثل اون بچه که بودم، با هیجان میدوام… فقط میترسم وقتی برسم، اونقدر خسته باشم که نتونم درست جلوش سر خم کنم.»
در میان این پیرمرد، جوانی را میبینیم که کولهپشتی سنگینی بر دوش دارد و با سرعت حرکت میکند. او از «تغییر هویت» حرف میزند. میگوید در شهر، او یک مهندس پرمشغله است که مدام با ساعت و اعداد درگیر است، اما اینجا، او فقط یک «آدم» است که در جستجوی معنا میگردد.
مسیر نجف به کربلا؛ دیالوگهای میانِ خستگی و عشق
با عبور از مناطق میانراهی، جاده به بخشی از بدنِ زائران تبدیل شده است. در یکی از موکبهای کوچک کنار جاده، زنی جوان در حال بستن زخم پای یک زائر مسن است. بوی روغن بادامدرخت و خاک نمناک، فضای آن گوشه را پر کرده است.
زائر مسن، در حالی که نفسنفس میزند، با لبخندی که از شدت درد و لذت آمیخته است، رو به زن میگوید:
«دخترم، این درد رو میبینی؟ این دردِ پاهای من نیست، این دردِ شوقه. هر بار که پام به زمین میخوره، انگار یه ذره از گناهام رو میریزم روی این خاک. من اگه امروز پاهام قطع بشه، باز هم با قلبم تا کربلا میآم.»
زن، در حالی که اشکی را از گوشهی چشمش پاک میکند، پاسخ میدهد:
«عمو، ما اینجا برای پاهاتون نیومدیم، ما اومدیم برای این نگاهتون. ببین چقدر جمعیت زیاده، انگار همه دارن با هم گریه میکنن. من وقتی صداتون رو میشنوم که “یا حسین” میگید، انگار تمام غصههای خونه رو جا گذاشتم.»
شبهای جاده؛ سکوتِ پر از فریاد
شبهای مسیر، متفاوت است. تاریکی مطلق جاده، فقط با نور ملایم موکبها و چراغهای کوچک شکسته میشود. در این ساعات، گفتگوها از «مسیر» به «معنا» تغییر جهت میدهد.
در یکی از موکبهای نیمهشب، گروهی از جوانان دور شعلهی کوچک یک چراغ نشستهاند. یکی از آنها، با صدایی که از بغض گرفته، میگوید:
«میدونید ترسناکترین چیز چیه؟ اینکه وقتی به این جمعیت نگاه میکنم، میبینم همهی ما مثل هم هستیم. نه پول داریم، نه مقام، نه تفاوت. همهمون با یه پاهای لنگ و یه قلب شکسته اومدیم. انگار اینجا تنها جاییه که واقعاً میشه “انسان” بود.»
لحظهی انفجارِ احساس؛ آستانهی کربلا
و اما، وقتی اولین گنبد طلایی در افق پدیدار میشود، تمام آن دیالوگها، تمام آن خستگیها و تمام آن فلسفهها، در یک لحظه فرو میریزند.
در نزدیکی حرم، صحنهای را میبینیم که از توصیف فراتر است. زنی را میبینیم که وقتی گنبد را میبیند، از شدت هیجان به زمین میافتد. او فریاد نمیزند، بلکه فقط زمزمه میکند:
«اومدم… بالاخره اومدم…»
صدای برخورد بدنها با زمین، صدای برخورد اشکها با سنگفرشهای حرم است. در اینجا، زبان دیگر کار نمیکند. گفتگوها به «نیایشهای بیصدا» تبدیل شدهاند. مردانی که تا چند ساعت پیش از شدت خستگی لرز داشتند، حالا با صلابتی عجیب، در میان جمعیت حرکت میکنند؛ گویی نیروئی ماورایی به آنها تزریق شده است.
اما سرانجام...
این مسیر، تنها یک جادهی فیزیکی از مرز تا کربلا نیست. این یک جادهی روانی است؛ مسیری که در آن انسان، لایههای خودخواهی را میکَنَد تا به جوهرِ پاکی خود برسد. در اربعین، مرزها فرو میریزند، نه فقط مرزهای جغرافیایی، بلکه مرزهای میانِ «من» و «تو».
در اینجا، در میانِ این سیل عظیمِ اشک و عشق، تنها یک حقیقت باقی میماند: انسان، وقتی برای چیزی بزرگتر از خودش میلرزد، جاودانه میشود.
انتهای پیام/
